با آخرین لیوان چایم
سر می کشم هر عصر
وقتی گلوی خواب را
در آستان صبح می برند
باقی رویاهای شب را
تف می کنم
حل می شوم
بی رنگ بی شکل
در آبگیر ذهن گله
خندیدن.بخشیدن و فراموش کردن
پس بخند . ببخش و فراموش کن!
همیشه یک هجا ؟
همیشه یک هجا ؟
حقایق بی شور
و شورهای دروغین
درست مثل معمای سرد و یخ بسته
که پاسخ آن را
شنیده ایم از پیش
به من چه خواهی داد ؟
آره
نمی شه فراموش کرد... نمی شه تمومش کرد
مهربان ترین دوست به من گفت: فکر می کنی چقدر در روز به تو فکر می کنه؟
گذشته رو ورق نزن... تمامش کن و به آینده فکر کن
اما, نگفت چه جوری!!! منم نمی دونم
فاصله هایی که غرق ابهامند!
اونی که یار تو بود .اگه غمخوار تو بود
قلبش رو پس نمیداد .دل به هر کس نمیداد
دل میگفت:مقدسه .عشق اون برام بسه
از نگاش نفهمیدم .که دورغ و هوسه
غصه خوردن نداره .گریه کردن نداره
به یه قلب بی وفا .دل سپردن نداره
اخر قصه چی شد؟ قلب اون مال کی شد؟
اون که از من پر گرفت .
چی میخواستیم و چی شد
اونی که مال تو بود .اگه لایق تو بود
تورو تنها نمیذاشت . با خودت جا نمیذاشت
اونی که یار تو بود .
اگه غمخوار تو بود..![]()

گفتی: چشم ها را باید شست! شستم.ولی..
گفتی:باید جور دیگر دید! دیدم ولی..
گفتی: زیر باران باید رفت! رفتم ولی..
او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچ کدام را ندید
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:
دیوانه باران زده دیدی غزلی سرود؟
دل آسمون گرفته واسه غربت چشامون
دست تو سرده تو دستم دیگه از زندگی خستم
اگه عاشقی همینه دل از اول نمی بستم
دیگه رد پایی از عشق توی چشمات نمی بینم
اما من مثل قدیما هنوزم عاشقترینم
دیگه حرفای قشنگم به دل تو نمی شینه
اشکامو می بینی اما دل سنگت نمی بینه
رسیده غروب این عشق همه چی رنگ خزونه
روزای بهاری ما کاش بیاد تو بمونه
